شنبه، 14 دیماه 1387

حال همه ی ما خوب است- 1

گفت و گوی مینو صابری را با بهزاد فراهانی در "رادیو زمانه" بخوانید.
عمو بهزاد یکی از دوست داشتنی ترین آدم هایی است که در عمرم دیده ام. دلم برای یک دست پوکر بازی کردن باش تنگ شده، به شرطی که عمو خسرو هم باشد،سیگار به دست در حال تماشای ما، و همه نشسته باشیم در آن خانه ی روستایی جنگلی و بیرون باران بی داد کند و چای پشت چای و عمو بهزاد برای مان بخواند، تصنیف های شورانگیر قدیمی.
دورادور برق نگاهش را می بینم که با چه عشقی از بچه هایش حرف می زند. از شقایق، رفیق سفرهای مشهد و گلی که همه ی ایران دوستش دارند:

05fq5h63rypislhb1lf.jpg

"دختر بزرگم، فرزند ارشدم شقایق.
انسان بسیار فرهیخته‌ای هست، بسیار دوست‌داشتنی، از متفکرینی است که مسئله‌ی اشراق و عرفان را دوست دارد، و دل سپرده‌ی آن راه است.
لوطی‌گری‌های خودش را دارد، عیّاری‌های خودش را دارد. جزو آن دسته از هنرمندانی است که اگر ناری در دستش باشد حتما اول دیگری را در می‌یابد.
در مورد دختر کوچکم، در واقع این اعجوبه‌ی دهه اخیر سینما و تآتر ایران. به هر حال بین هر ملتی، هر از چند سالی موجودی رخ نشان می‌دهد که تفاوت‌هایی دارد، ارزش‌هایی در آن نهفته هست، مثلا" در رشته آواز شجریان دیده می‌شود، در رشته نقاشی، قندریز در دهه چهل رخ نشان می‌دهد یا در شعر عرفانی ِ ناب سپهری، یا امروز آدمی مثل ابتهاج.
من فکر می‌کنم در عرصه بازیگری هم این یک پدیده‌ای است متعلق به ملت ایران که گل‌شیفته است. دختری است که با سن بسیار کمی که دارد دایره و گستره مطالعاتش بسیار وسیع است. شفافیتی در انسانیت‌اش هست که هرگز هیچ بند و بسط و گیر و داری، در شخصیت‌اش، در انتخاب آدم‌ها نیست. همه آدم‌ها را یکسان می‌پذیرد و دوست می‌دارد.
فکر نمی‌کنم کسی شنیده باشد که پشت سر کسی جز به تعریف کار دیگری کرده باشد. استعدادش روی صحنه فوق‌العاده است. ایست، نگاه، خلاقیت، گرمای سخن و گرمای انتقال احساس در او فوق‌العاده است..."
بقیه ی حرف هایش را خودتان بخوانید. این پست را هم بگذارید به حساب دلتنگی و احترام و علاقه.
و دست آخر این که امیدوارم عمو بهزاد همیشه سلامت باشد و خوشحال، مثل همین روزها که گلی اش در حال درخشیدن است و با وجود همه ی ناملایمات، حالش خوب است.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۸ :: Link :: Comments (1)

جمعه، 13 دیماه 1387

با او حرف بزن - 2

173187_orig.jpg

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۳۶ :: Link :: Comments (2)

سه شنبه، 10 دیماه 1387

من "یلدا" سه روز دارم... کلاً

IMG_7084.jpg

عضو جدید گروه ِ رفقای قدیمی ما
پی نوشت: یک دختر خانوم خوشگل دیگر... وقتش رسیده که پسردار بشم!!

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۱۶ :: Link :: Comments (13)

یکشنبه، 8 دیماه 1387


norah-jones2.jpg
لامصب!

+

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۰ :: Link :: Comments (9)

شنبه، 7 دیماه 1387

* لبخند قدیمی

98.jpg

هیچ کاری نمی کنم. فقط زل می زنم به عکس. به این لبخندهای آشنا که بهترین خاطرات فوتبالی ما را ساخته اند. .
گفتم که، ما هم تیم ملی خودمان را داریم. تیمی که با وجود شکم های برآمده و هیکل های چاق و چله، هنوز بازی خیریه شان جذاب تر و تماشایی تر از بازی های رسمی و اعصاب خرد کن این روزهای تیمی ست که قرار است ملی باشد. یکی از این لبخندهای قدیمی را با صعود به جام جهانی عوض نمی کنم.

* خیلی وقت بود می خواستم چیزی درباره ی آلبوم تازه ی بتی به نام "لبخند قدیمی" بنویسم. هربار نشد. و چه حسن تصادفی که اسم این آلبوم و این آهنگ زیبا و شنیدنی ی این خواننده ی محبوبم شد تیتر این نوشته. زنده باشند و پویا همه شان، سال ها.
پی نوشت ترین: این هم تیتر معرکه ای ست...

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۲ :: Link :: Comments (8)

پنجشنبه، 5 دیماه 1387

دل به دریا زدن


یک فیلم خوب از یک دوست خوب هم بهتر است. فیلم خوب می‌تواند دو ساعت بی‌وقفه با شما حرف بزند، نصیحت‌تان کند، از شما انتقاد کند و حتا زندگی و دیدگاه‌تان را به زندگی عوض کند، بی‌آن که حوصله‌تان را سر ببرد و احساس کنید جلوی پیرمردی غرغرو و از خود راضی نشسته‌اید که خیال دارد تا نفس دارد نصیحت‌تان کند. فیلم خوب به جای این که شما را از نصیحت شدن برنجاند و فراری‌تان دهد، برعکس وادارتان می‌کند که با کمال میل، خودتان رأساً ادای او را در بیاورید و نسخه‌های پیشنهادی‌اش را عمل کنید. البته این خصلت‌ها را کم و بیش برای کتاب هم به کار برده‌اند و در اصل "کتاب خوب" را "یار مهربان"ی لقب داده‌اند که "دانا و خوش بیان است" و "گوید سخن فراوان". اما حقیقت این است که حسن بزرگ فیلم نسبت به کتاب (بگذریم از این که شخصاً کتاب را به فیلم ترجیح می دهم) این است که گاهی سرزده به سراغت می‌آید و یقه‌ات را می‌گیرد. یکی دیگر از تفاوت‌های بزرگ ما با نسل پدرها و پدربزرگ‌های‌مان هم این که آن‌ها خود به سراغ رفقای خوب و یاران مهربان‌شان، کتاب‌ها می‌رفتند و این روزها که همه تلویزیون و فیلم نگاه می‌کنند (شما چه‌طور) این رفقای اعلا و با مرام ما، فیلم‌ها هستند که پیدای‌مان می‌کنند، با ما حرف می‌زنند، نصیحت‌مان می‌کنند و کمک‌مان می‌کنند که کمی – به وسع خودمان- آدم‌تر شویم. باز هم به معرفت‌شان.
در فهرست رفقای خوب عصرجدید می‌توان فیلم‌های مختلفی را جای داد. بعضی‌ها را دیده‌ام که با فیلم "ملودی" ساخته‌ی جهانگیرجهانگیری یا "دلداده"ی قدرت‌الله‌صلح میرزایی رفاقتی به هم زده‌اند که بیا و ببین. برخی دیگر هم رفیق مهربان‌شان هم‌چنان چیزی‌ست در مایه‌های "اوگتسو مونوگاتاری" کنجی میزوگوچی که بعضی از شما عمراً حتا اسمش به گوش‌تان خورده باشد. غرض البته قیاس نیست. خدا هر رفیقی را یک جوری ساخته است و هر فیلمی را اجازه داده که یک‌جور بسازند. ایرادی هم ندارد که رفیق آدم کمی کج و معوج باشد یا مثل مثال آخری زیادی شسته روفته و عبوس. مهم این است که حرفش پیش شما دررو داشته باشد و به وقت نیاز نصایحش به دادتان برسد. در این صورت به نظرم حتا ایرادی هم ندارد که مثل "ملودی" گاهی سیگاری چیزی هم تعارف‌تان کند.
به این ترتیب نتیجه می‌گیریم که یک فیلم کج و معوج و حتا اندکی بی‌ریخت هم هم‌چنان از یک دوست خوش تیپ که موهایش را آب و شانه می‌کند و لباس مارک‌دار می‌پوشد و از شصت فرسخی بوی عطر و گلابش توی کوچه می‌پیچد اما در تنگناها و دشواری‌ها رسماً به درد لای جرز می‌خورد بهتر است.
برخی فیلم‌های دیگر هم هستند که مثل آدم‌هایی‌اند که توی یک میهمانی شلوغ هیچ به چشم نمی‌آیند. نه لفاظی بلدند و می‌توانند پشت سر هم جوک تعریف کنند و خاطره بگویند و همه را بخندانند و توی چشم باشند، نه گیتار بلدند و حتا ته‌صدایی دارند که شما را متوجه حضور خودشان کنند. اما به محض این که یک کلمه از اتفاق ازشان سئوال کنی که ببخشید راه دست‌شویی از کدام طرف است، با چنان لحن و ادبیات و صدایی پاسخت می‌گویند که فوری شماره تلفن‌ها را رد و بدل می‌کنی تا بعداً باز بیش‌تر ببینی‌اش و درباره‌ی مسائل مهم‌تری هم نظرش را بدانی. و خدا می‌داند که بعضی از این‌جور رفقای بی‌ادعا، چه‌قدر حرف دارند برای گفتن.

the_art_of_travel_movie_image_chris_masterson__4_.jpg

فیلمی که این‌هفته می‌خواهم درباره‌اش بنویسم یکی از همین رفقای بی‌ادعای نشسته در گوشه‌ی میهمانی‌ست. نه مثل "بازگشت" و "با او حرف بزن" پدروآلمادوار چنان جذاب و تو دل‌برو است که به محض ورود به میهمانی درخشش را ببینی و ببینی چه‌قدر آدم جور و ناجور دور و برش می‌پلکند. و نه مثل "ملودی" چنان است که رویت نشود به کسی نشانش بدهی یا اسمش را یواشکی از صاحب مجلس بپرسی. این رفیق جان و عزیز اسمش "هنر ِ سفر کردن" است به کارگردانی توماس ویلن. البته قبول دارم که (the art of travel) اسمی زیادی روشنفکرانه و پر دافعه است. بازیگر مشهور و ستاره هم که ندارد، حتا اگر کتاب‌خوان حرفه‌ای باشید ممکن است شما را به یاد کتاب ِ آلن دوباتن بیندازد که تنها در اسم شبیه به این فیلم است. کتابی که گلی امامی ترجمه‌اش کرده و ایرج کریمی نقدی روی آن نوشته به قشنگی خود کتاب، اما محبوبیت زیادی در میان قشر کتاب‌خوان ندارد. به همه‌ی این دلایل درصد بسیار کمی احتمال دارد که فیلم به چشم‌ بیاید و چنان مجذوب‌تان کند که به خانه‌تان دعوتش کنید. اما چه می‌شود کرد؟ چون شروع کار این ستون در این روزنامه‌ی تازه است، برای اثبات برادری و ایجاد رشته‌های محکم دوستی، رفیقی را که تا امروز ترجیح می‌دادم برای خودم نگه‌اش دارم و نگذارم نگاه کسی به‌ش بیفتد، در حد چند سطر معرفی می‌کنم.
فیلم درباره‌ی جوانکی‌ست به نام "کانر لایِن" که هنوز بیست ساله هم نشده، اما تصمیم می‌گیرد که با عشق خود ازدواج کند. او درست در روز عروسی‌اش متوجه می‌شود که عروس خانوم چندان هم به او وفادار نبوده. کانر عروسی را رها می‌کند، به فرودگاه می‌رود و برای اولین پرواز به دورترین مقصد بلیتی می‌خرد و این‌چنین سفر دور و درازش را آغاز می‌کند. او ابتدا با چند دختر آشنا می‌شود که برای هر پسری به سن و سال او این آشنایی موجب خوش‌وقتی‌ست. اما کم‌کم اتفاقاتی می‌افتد که باعث می‌شود او قدم در راهی متفاوت بگذارد. او به طور اتفاقی با زن و مرد جوانی آشنا می‌شود که قصد دارند به زودی و پس از عبور از میان جنگل‌های صعب العبور در قلب کلمبیا، با هم ازدواج کنند. کانر با آن‌ها هم سفر می‌شود. در گروه آن‌ها دو مرد جوان دیگر – که زندگی را به هیچ گرفته‌اند، با هم شوخی‌های رکیک می‌کنند و به استقبال هیجان به این سفر آمده‌اند- به همراه یک زن جوان دورگه – که چندسالی از کانر بزرگ‌تر است- هم حضور دارند. فیلم داستان دراماتیکی به معنای رایج ندارد. در آن اتفاقات هیجان انگیز و مربوط به هم رخ نمی‌دهد که بتوان از کنار هم قرار دادن آن‌ها داستانی گَل ِ هم کرد. گفتم که، این رفیق ما در نگاه اول چندان جذاب و تو دل برو نیست. فیلم شرح این سفر غریب و شگفت انگیز از میان بکرترین جنگل جهان است و مهم‌ترین و قابل حدس‌ترین اتفاقی که در آن رخ می‌دهد این است که کانر و دختر دورگه دلباخته‌ی یکدیگر می‌شوند. این سفر اما چنان تأثیری بر شخصیت‌های داستان – و طبعاً بر روی ما- می‌گذارد که ممکن است بلافاصله تصمیم بگیریم به چنان سفری برویم. باران استوایی، مسیر دشوار، قبایل بومی، قاچاقچیان و گروه‌های مسلح شبه نظامی پنهان شده در دل جنگل، مناظر زیبا و دل‌انگیز طبیعی و تنهایی و تنهایی و تنهایی آدم‌ها که روح و سرشت و درون آن‌ها را رفته رفته عریان می‌کند و چنان تصویر تازه‌ای از آن‌ها می‌سازد که از قضاوت اولیه‌ات درباره‌ی آن‌ها پشیمان می‌شوی. فیلم آشکارا – و همان‌طور که از اسمش پیداست – تماشاگر را به سفر کردن دعوت می‌کند. سفری که به اعتقاد سازندگان فیلم "هنر" است. و به راستی چه رازی در سفر نهفته که هزاران سال است حکما و عوام یک‌نظر و یک‌صدا با هر زبان و مرام و صدایی فریاد زده‌اند"بسیار سفر باید..." این فیلم البته از آن دست فیلم‌های اودیسه وار نیست که قهرمان داستان پی‌ی مقصودی حقیقی/اساطیری/نمادین پا به راه می‌گذارد. "هنر سفر کردن" در ستایش خود سفر است. سفر برای سفر. سفری بی‌هدف و بی مقصودی خاص و از پیش تعیین شده. فیلم حتا تماشاگر و شخص کانرلاین را که از جایی از داستان تصور می‌کند آن چیزی را که دنبالش بود – عشق را – در این سفر شگفت‌انگیز یافته، دست می‌اندازد. حتا چشمه‌ای که گفته می‌شد هر چند ده‌ سال یک‌بار آب از آن به ارتفاعی بلند فوران می‌کند و بسیاری را تشنه‌ی دیدار خود به میان صحرای آفریقا کشانده، دست آخر تبدیل می‌شود به چشمه‌ای که روزی سه چهار بار به همان ارتفاع بعید می‌جوشد. چیزی برای تماشا نیست. چیز از پیش تصور شده‌ای برای دیدن وجود ندارد. و زیبایی سفر به همین است. چیزی در بیرون نیست که چنان خارج از تصور باشد که دیدن‌اش شگفت زده‌ات کند، هرچه هست چیزی‌ست که در درونت جوشیده. در قهوه‌خانه‌ی بیابانی نشسته‌ای و ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی چه قدر عوض شده‌ای. خودت، حس و حال و نگاه و تماشایت. و چیزهایی که تا به حال از جهان می‌دانستی و چه کم بودند. هم کانر به خود می‌آید و هم ما وقتی که تیتراژ پایانی ظاهر می‌شود.
می‌دانم البته در این‌جور معرفی‌ها نباید چیزی از پایان و نتیجه گیری پایانی گفت. اما گفتم که، این رفیق ما موجود متفاوتی‌ست. و اصلاً همین یک سوم پایانی فیلم است که آن را از سایر فیلم های مشابه و سفرهای هزارباره‌ متمایز می‌کند. "هنر سفر کردن" در ستایش سفری است بی‌پایان. سفری بی‌هدف. همان "دل به دریا زدن" خودمان است اصلاً. و وقتی آدم به جایی می‌رسد که دل به دریا می‌زند خدا می‌داند که چه اتفاقات تازه و متفاوتی در انتظارش است. تنها کافی‌ست شجاعت این کار را داشته باشد.

منتشر شده در روزنامه ی فرهنگ آشتی

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۰۸ :: Link :: Comments (4)

سه شنبه، 3 دیماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 10


باران می بارد، چای بهار نارنج دم کشیده است و خانه بوی شیراز می دهد...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۰۰ :: Link :: Comments (12)

شنبه، 30 آذرماه 1387

یلدای هفتاد و هفت

درست یادم نیست آیا یلدا پیش از آن هم مقدس بود؟ یادم هست که همه می نشستیم دور هم - گاه دور کرسی آقاجان - و بساط انار بود و هندوانه بود و لبو بود و باقالی و آجیل شب چله، اما یادم نمی آید که شب یلدا برایم عزیزتر و مقدس تر از این ها باشد.
این از خوش بختی ما بود که ده سال پیش درست در شب یلدا عاشق شدیم و هر سال بهانه های بیش تری داشتیم برای خوشحالی و جشن گرفتن و هدیه دادن..
مهم نیست که هر عشقی یک روز به ته خط می رسد، مهم نیست که پنج سال بعد از یلدای هفتاد و هفت تنها شده بودیم باز، مهم این است که آن شب مبدأی شد برای هر دو مان، و برای من بیش تر که دیگر مرد شده بودم. از آن شب های یلدا همین حس های خوشایند مانده که یادآوری اش هنوز لبخند روی لب های مان می نشاند، و تعدادی شعر که می شود در هر شب یلدایی تکرارشان کرد.
اگر سری به رادیو مرداد بزنید یکی از شعرهای یلدای هفتاد و هفت را برای تان زمزمه کرده ام.
یلدای تان زیبا و زمستان تان خوش.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۳ :: Link :: Comments (11)
invisible