یکشنبه، 3 مردادماه 1389

چلچلی


دوهفته‌نامه‌ی همشهری + پرونده‌ای درآورده درباره‌ی ازدواج مردان با زنان مسن‌تر از خودشان که مثل بقیه‌ی مطالب این مجله حسابی خواندنی و جذاب است.. دوست خوبم اکرم احمدی از من به عنوان نویسنده‌ی سریال تاوان یادداشتی برای این پرونده خواسته بود که آن را این‌جا دوباره منتشر می‌کنم، نه به این دلیل که درباره‌ی تاوان است، بلکه می‌خواهم بحثی بکنیم با هم درباره‌ی این موضوع و نظرات شما را هم بدانم.
عکس را هم چون همشهری مثبت چاپ کرده بود به خاطر امانت‌داری عیناً می‌گذارم روی سایت!!


alireza.motamedi.JPG
عکس از ساتیار


دوجور مرد با زنان مسن‌تر از خودشان ازدواج می‌کنند. دسته‌ی دوم کسانی هستند که به طمع مال و منال و ثروت و مکنت ِ این اغلب بیوه‌زنان زندگی با آن‌ها را به زندگی با دختران تازه‌سال ترجیح می‌دهند. دسته‌ی اول اما مردانی هستند که حقیقتاً درگیر عشقی می‌شوند که در دختران ِ جوان نایاب است. در هر دو صورت این‌طور ازدواج‌ها با ازدواج‌های معمولی و سنتی متفاوتند و انگیزه‌هایی بیش‌تر و قوی‌تر از صرف ِ داشتن یک زندگی مشترک و تشکیل خانواده باعث پا گرفتن آن‌ها می‌شود. البته تشخیص این دو انگیزه از هم اغلب کار دشواری‌ست. نایاب است مردی که صراحتاً اعلام کند به خاطر موقعیت مالی یک زن زندگی با او را انتخاب کرده. بنابر این به نظر می‌رسد در هر دو مورد استدلال مردان عاشق پیشه یا کاسب‌کار و آینده‌نگر یکی‌ست. افتادن در دام عشق زنی سرد و گرم چشیده و تجربه اندوخته و سختی کشیده، که حالا در آستانه‌ی میان‌سالی، به آرامش و عشق و آسایش می‌اندیشد و به اصطلاح دنبال زندگی کردن است، برخلاف دختران ِ تازه‌سال که سرمستی و سرکشی و ماجراجویی‌های نوجوانانه‌ بادی انداخته در سرشان که سال‌ها زمان می‌برد به شلاق زندگی رام و آرام شوند و بشوند اهل زندگی، آن‌طور که برخی مردها دوست دارند.
به درستی و نادرستی این استدلال‌ کار ندارم. چیزی که برای ما در نوشتن فیلم‌نامه‌ی تاوان و پردازش شخصیت مرجان مهم بود، این بود که این دو انگیزه چنان – دست‌ کم در ظاهر- با هم عجین شده‌اند و یک‌سان به نظر می‌رسند که پتانسیل بسیار زیادی برای پیچش‌های داستانی، از آن نوعش که دوست داشتیم و به‌ش فکر می‌کردیم در اختیارمان قرار می‌داد. این‌که بالاخره پویان مشتاق عاشق ِ مرجان امینی شده به خاطر آرامش طلب بودن و سرد و گرم چشیده بودن‌اش و رفتار و سکنات و مهربانی‌اش، یا نه، از اول هم دنبال پول و پله‌ی او بوده و این‌ها همه نقابی بوده بر چهره‌اش که رسوایش نکند. گرچه حقیقت این است که این دو انگیزه به شدت این قابلیت را دارند که به مرور زمان به یکدیگر تبدیل شوند. در طول نوشتن داستان‌ هم سعی کردیم این‌طور به نظر برسد که آدم‌ها تلفیقی از انگیزه‌های متضادند.
دوستان همشهری ِ به اضافه! از من پرسیده‌اند آیا ما در سریال تاوان قصد پرداختن به یک معظل اجتماعی را داشته‌ایم یا نه؟ خب شخصاً با این موضوع چندان مشکلی ندارم و آن را اتفاقی تازه و نامطلوب نمی‌دانم و برخلاف خیلی‌ها فکر نمی‌کنم که این روند در این سال‌ها افزایش یافته باشد (آمار و مقایسه‌ای اگر دارید بی‌خبرم نگذارید) پدربزرگ من چند سالی از همسرش کوچک‌تر بود اما عاشق و شیفته‌ی هم بودند تا نود و چند سالگی، از آن جور عشق‌ها که من کم‌تر دیده‌ام در این سن و سال‌ها. پیامبر اسلام هم از همسرشان خدیجه چندسال کوچک‌تر بودند. همیشه اتفاق می‌افتد که پسران ِ باهوش با تجربه‌ی اجتماعی و جایگاه بالا، جذب زنان مسن‌تر از خودشان می‌شوند به دلیل آن پختگی که در دختران هم‌سن و سال خودشان نیست. بنابر این به نظر نمی‌رسد این اتفاق فی‌نفسه مذموم و ناپسند باشد. حتا می‌شود کمی جلوتر هم رفت و گفت ازدواج به خاطر پول و ثروت یک زن هم می‌تواند کاری زشت و ناپسند نباشد اگر جوان ِ خیالی‌ی ما با طرفش راست‌گو و صادق باشد.
از این‌ها همه که بگذریم، ما فکر کردیم این اختلاف سن بُدی تازه به داستان و شخصیت‌های‌مان می‌دهد. این‌جور ازدواج‌ها پیچیدگی‌ها و شرایط خاص خودشان را هم دارند. این‌که مرجان باید بپذیرد که بسیار زودتر از همسرش پیر می‌شود و با جوانی و همه‌ی ملحقاتش وداع خواهد کرد و حسود و حساس اگر باشد تازه سر ِ چلچلی‌ی آقا باید با این‌همه کرشمه و غمزه‌ای که این روزها ریخته است توی خیابان‌ها مدام دست و دل‌اش بلرزد که نکند شوهرم پایش بلغزد. یا از آن‌سو مرد جوانی که باید بپذیرد به هر دلیل، سن و سال و حوصله و دلایل پزشکی و فیزیولوژی و غیره، با همسرش که چند سالی از او بزرگ‌تر است نمی‌تواند بچه‌دار شود و رویای تداوم نسل را باید به فراموشی سپرد.
قبول دارم این‌ها شرایط را برای زندگی سخت می‌کند. دل ِ شیر و عشق پاک می‌خواهد که در این جور زندگی‌ها دوام بیاورد. اما باور بفرمائید برای یک نویسنده، چه متریال و مواد خامی بهتر از یک چنین ازدواج پر تعلیق و دراماتیکی برای بنا کردن داستانی بر آن که محورش پول است و دادن تاوان.

منتشر شده در شماره‌ی 176 (19 تیر) همشهری+

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۰۶ :: Link :: Comments (0)

یکشنبه، 13 تیرماه 1389

تاوان

IMAGE634118539450781250.jpg

همان‌طور که وعده داده بودم، حالا که پخش سریال تاوان به نیمه‌هایش نزدیک می‌شود می‌توانیم این‌جا درباره‌اش حرف بزنیم.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۶ :: Link :: Comments (19)

سه شنبه، 8 تیرماه 1389


دی‌شب خواب دیدم آرژانتین قهرمان شده و جام را دیه‌گوی کبیر بالای سر برده (معمولاً کاپیتان‌ها این کار را می‌کنند) این آرژانتین درست همان انرژی و سرزندگی و روحیه‌ی جنگندگی‌ی دهه‌ی هشتاد و نود را دارد. اگر این‌بار هم دیه‌گو جام را بالای سر ببرد...

Maradona2.jpg


این عکس را روی کلاسور ِ دوره‌ی راهنمایی‌ام داشتم. توی مدرسه گیر می‌دادند، پائین‌اش را با تیغ بریده بودم و توی حیاط و حین رفت و آمد از در ِ مدرسه روش یک برگه‌ی آ چار سفید می‌گذاشتم تا استتارش کنم.
از همان روزها آرزو داشتم اسم یکی از بچه‌هایم را بگذارم دیه‌گو(مدرسه‌ی راهنمایی که می‌رفتم یک زنی داشتم که مادربچه‌ها بود و خانه‌دار و بسیار مهربان بود و اسپانیش بود و خیلی هم خوشگل بود. گمانم از میان یکی از داستان‌های مارکز که تازه شروع به خواندن‌شان کرده بودم بیرون آمده بود)... عشق است دیگر. البته به قول عیال ِ نا اسپانیش ِ عالم واقع: نه تا این حد!

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۴۳ :: Link :: Comments (14)

چهارشنبه، 2 تیرماه 1389

Face Off


نیمه‌ی خرداد امسال سامان ارسطو بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ایران دو تولد متفاوت داشت. پانزدهم این ماه در حالی روز به دنیا آمدنش را به همراه نامزدش جشن گرفت که ده روز پیش از آن آخرین عمل جراحی را که سال‌ها آرزویش را داشت با موفقیت پشت سر گذاشته بود. سامان ارسطو یک سالی بیش‌تر نیست که به جرگه‌ی بازیگران پیوسته است. اما کارنامه‌ی بازیگری‌اش بسیار پربارتر از دو سریال و یک فیلمی‌ست که بازی کرده. او از سال‌ها قبل با نام فرزانه‌ ارسطو چهره‌ی شناخته شده‌ای در تئاتر بود. نمایش‌های زیادی را کارگردانی و بازی کرده بود، کارمند انجمن نمایش بود و در تعدادی فیلم و سریال مشهور بازی کرده بود. اما سرنوشت برای "فرزانه" نقش دیگری رقم زده بود. در جشنواره‌ی بیست و هشتم بود که او در فیلم تسویه حساب (با ظاهر همیشگی زنانه) و در فیلم آناهیتا (با هیأت تازه‌ی مردانه‌اش ظاهر شد) یک بازیگر در یک جشنواره، هم زن و هم مرد.
سال‌ها می‌گذرد از زمانی که تغییر جنسیت در ایران طبق فتوای علمای دینی و قوانین کشوری رسمیت یافت و نخستین عمل جراحی از این دست در کشور انجام شد. این موضوع دستمایه‌ی چند فیلم مستند متفاوت قرار گرفت که موضوع آن‌ها بر برخورد جامعه با دوجنسی‌ها (TSها) و مشکلاتی که برای داشتن زندگی‌ای آن‌گونه که طبیعت برای‌شان رقم زده است متمرکز بود. شگفتا گرچه قوانین مذهبی حکومتی دینی این بازی طبیعت را به رسمیت شناخته بود و برای تغییر و اصلاح آن فتوا صادر می‌کرد، جامعه و عرف اما به دلیل برخی تعصبات در برابر پذیرش آن هم‌چنان مقاومت می‌کرد. این برخوردها در مورد مردانی که در هیأت زنانه زاده شده بودند و نیاز به اصلاح این نقصان داشتند، سخت‌گیرانه‌تر بود. اما به نظر می‌رسد به مرور زمان و با افزایش تعداد این عمل‌های قانونی، جامعه و عرف رفته رفته با این تغییرات با تعصب و مخالفت کم‌تری مواجه می‌شوند. واکنش جامعه‌ی سینمایی با فرزانه ارسطو نیز همین‌طور بود. زمانی که او تصمیم گرفت به رنج و مرارت زندگی سی و چند ساله در هیبت یک زن پایان دهد، و با اتکا به آزمایش‌های پزشکی و حکم مراجع قانونی، مردی را که در درونش داشت و همیشه مجبور به پنهان کردن او بود، به بقیه معرفی کند، برخورد و پذیرش همکاران سینمایی‌اش برای او شگفت انگیز بود. تا جایی اکنون نیز حتا پس از پایان آن همه رنج و دشواری، بیش از هر چیز بر این تأکید دارد که باید از دوستان و همکاران سینمایی‌اش که شرایط او را درک کردند و کمکش کردند تا به ظاهری که همیشه آرزویش را داشت درآید تشکر کند. دوستانی که سامان را برای انجام این عمل‌های جراحی پر هزینه و دردناک یاری دادند. مهتاب کرامتی و دیگران. و همچنین از نامزدش که در این ماه‌های دشوار و سخت در کنارش بوده است.


GetAttachment.aspx2.jpeg


بازیگری که با ظاهری زنانه در سریال‌های دوران سرکشی (کمال تبریزی) ، خانه‌ای در تاریکی (سعید سلطانی)، داستان یک شهر (اصغر فرهادی) و فیلم‌های سربازهای جمعه و حکم (مسعود کیمیایی) و تسویه حساب بازی کرده بود، از سال گذشته و پس از آن‌که اجازه‌ی رسمی یافت تا با هیأت مردانه‌اش در جامعه ظاهر شود و به فعالیت‌های اجتماعی و شغلی خود بازگردد در سریال سرزمین کهن (کمال تبریزی)، عید امسال(سعید آقاخانی) و فیلم سینمایی آناهیتا (عزیزالله حمیدنژاد) جلوی دوربین رفته است. دو تئاتر روی صحنه برده و به محل کارش در تالار سنگلج بازگشته است.
او اکنون تولدی دوباره یافته و چشم به روزهایی دارد که پس از بهبودی کامل به انجام کارهایی بپردازد که همیشه آرزویش را داشته است. کسانی که او را پیش از انجام این عمل می‌شناسند خوب می‌دانند که "ارسطو" همیشه پر از طرح و ایده و فکر است. دوستانی که حالا بزرگ‌ترین دشواری‌شان صدا کردن نام جدید اوست. آسان نیست کسی را که تا به حال به نام فرزانه صدا می‌کرده‌ای ناگهان به اسم سامان بشناسی، وگرنه به نظر نمی‌رسد که در همان سال‌ها و روزها هم هیچ کدام‌شان از این‌که او در جلد و قالب زنانه‌اش چه رنجی می‌برد بی‌خبر بوده باشند.

منتشر شده در ماهنامه‌ی فیلم. شماره‌ی 412. تیرماه 1389

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۱ :: Link :: Comments (4)

شنبه، 22 خردادماه 1389

نتایج نهایی جام جهانی را این جا بخوانید، دیگر لازم نیست بازی ها را ببینید

فوتبال دیدن ما از جام جهانی 1986 شروع شد و مارادونایی که برای همیشه عاشق‌مان کرد. جام جهانی بعد البته برای دیه‌گوی کبیر آن‌چنان که توقع‌اش را داشتیم به پایان نرسید گرچه همراه با تیم‌اش به فینال رسید اما آن پنالتی آندریاس برمه در وقت اضافه آلمان را قهرمان کرد. گرچه اگر بین خودمان بماند من در آن جام با وجود آرژانتین و دیه‌گو طرفدار آلمان بودم. به یک دلیل ساده... قبل از جام مادرم برایم یک پیرهن بسیار با کیفیت تیم ملی آلمان خریده بود، چون فکر می‌کرد این‌جوری شبیه آلمانی‌ها می‌شوم و حتا خوش‌گل‌تر از کلینزمن... مادرها این‌جوری‌اند دیگر!


61a.jpg
خیلی هم ماه شده بودم. خودتان را مسخره کنید!


اما داستان بازی‌ی پیش بینی از همان جام 1990 آغاز شد و بعدش هم هر چهار سال یک‌بار ادامه یافت. پیش‌بینی‌ی بازی به بازی‌ی تیم‌ها، پیش بینی‌ی تیم‌های صعود کننده، پیش بینی‌ی تیم‌های حاضر در مراحل یک هشتم، نیمه نهایی، فینال و نهایتاً پیش بینی تیم قهرمان جام. اوایل این بازی بین بچه‌های فامیل و همکلاسی‌ها بود. بعدتر دوستان ِ هنری تئاتری و نویسنده هم اضافه شدند. اوجش جام جهانی 1998 فرانسه بود که ایران هم حضور داشت و پیش بینی من مبنی بر قهرمانی فرانسه، مثل پیش بینی 8شت سال قبل‌اش درست از آب درآمد. چهارسال بعد بچه‌های مجله فیلم هم بودند که در این بازی من شرکت می‌کردند، یا برعکس من در بازی آن‌ها شرکت می‌کردم، این یک بازی پسرانه از هشت سال تا هشتاد سال است. سال 2006 هم باز پیش بینی من -دست‌کم تا فینال‌اش-درست از آب درآمد، اسنادش گمانم پیش بعضی از دوستان موجود باشد. و امسال هم... این یکی هم که جای خود دارد. هم چنان بخت ِ اول جام را فرانسه می‌دانم، البته اگر مثل جام جهانی 2002 آن بلاها سرش نیاید. و آرژانتین با دیه‌گو هم خبر از یک عیش تمام می‌دهد.
این بازی‌ها و این پیش بینی‌ها از دو جا می‌آیند. از شم فوتبالی آدم‌ها (در واقع از سه جا، و از شانس و اقبالی که در پیش بینی نیاز است) و دیگری که به نظر مهم‌تر و مؤثرتر است نقش ِ علاقمندی هر کس به تیم محبوبش است که آرزو دارد قهرمان جام شود. بازی‌ای مرکب از شانس و عشق و تصادف و اندکی کارشناسی. خلاصه‌ی این پیش بینی را می‌گذارم این‌جا (اگر درست از کار نیامد به‌م نخندید و اگر درست از آب درآمد حسابی برایم نوشابه باز کنید) و اگر دوست داشتید خودتان هم شرکت کنید درآن.

تیم‌های صعود کننده از گروه‌ها/ حاضر در مرحله‌ی یک هشتم
گروه A فرانسه. مکزیک
گروه B آرژانتین. کره جنوبی
گروه C آمریکا. انگلیس
گروه D آلمان. غنا
گروه E هلند. ژاپن
گروه F ایتالیا. اسلواکی
گروه G برزیل. پرتغال
گروه H اسپانیا. سوئیس

تیم‌های حاضر در یک چهارم
هلند. برزیل
فرانسه. آمریکا
انگلیس. آژانتین
ایتالیا. اسپانیا

تیم‌های حاضر در نیمه نهایی
فرانسه - برزیل (مثل دوره‌ی قبل و جایش خالی زیزو با آن بازی خیره کننده‌اش)
آژانتین – اسپانیا

تیم‌های حاضر در فینال
آرژانتین – فرانسه
(و لعنت بر ماتراتزی ملعون با آن خاطره‌ی اعصاب خردکن ِ دوره‌ی قبل)

تیم قهرمان جام
فرانسه
(حالا ببینید)

(تا ندیدید این جا رو ببینید پس)
قهرمان جام: آرژانتین

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۱۶ :: Link :: Comments (50)

پنجشنبه، 20 خردادماه 1389

پارازیت‌نامه

خب الان من چه جوری فوتبال ببینم وقتی آقای پارازیت به شبکه‌ی سوم سیمای جمهوری اسلامی هم رحم نمی‌کند؟
پارازیت بر همه چیز؟ حالا مغز و اعصاب و روح و روان و پوست و سلامتی و سریال تاوان که قرار است شنبه و دوشنبه و چهارشنبه پخش شود هیچ… فوتبال را مگر می‌شود ندید؟
آقای پارازیت جان ِ مادرت کمی کوتاه بیا در این یک ماه اقلاً. همه که نمی‌توانند آنتن هوایی نصب کنند. بعضی‌ها از بشقاب استفاده می‌کنند، حتا بیست و سی را…

علیرضا معتمدی :: صبح ۹:۴۱ :: Link :: Comments (5)

شنبه، 8 خردادماه 1389

پیداشدگان


توجه: خواندن این پست را به کسانی که سریال lost را در این سال‌ها دنبال کرده‌اند و هنوز قسمت پایانی را ندیده‌اند، جداً توصیه نمی‌کنم. از خیر خواندن‌اش بگذرید و لذت ِ ناب ِ تماشای آن پایان ِ ساده اما عمیق را از خودتان دریغ نکنید.
.
.


lost-final.jpg

.
.
.
بازیگران Lost بی‌خود نگفته بودند که وقتی اولین‌بار فیلم‌نامه‌ی دو قسمت پایانی سریال را خوانده‌اند، اشک بوده که از گونه‌های‌شان سرازیر شده است.
این صحنه‌ی باشکوه ورود جک شپرد به جنگل بامبو، صحنه‌ی ماقبل آخر سریال، با آن موسیقی‌ی بی‌نظیر و به شدت احساس برانگیز، به فکرم واداشت که اگر همه‌ی عمر با همه‌ی درد و رنج‌هایی که تحمل کرده‌ایم و باز هم درانتظارمان است، به آن نگاه روبه آسمان جک برسیم، و به دستی که در کلیسا بر شانه‌اش خورد، و به اشک‌هایش که بالای تابوت خالی بند نمی‌آمد... اگر بدانیم که عاقبت به همه‌ی این‌ها می‌رسیم، هرگز تصور نخواهیم کرد که بی‌هوده زندگی کرده‌ایم، رنج‌های‌مان بی‌هوده بوده است و آن انتظار ِ بی‌حاصل و تلخ نیز.
چشم‌هایش را که بست با خودم گفتم ای‌کاش ذره‌ای از آن‌چه می‌بینم حقیقت داشته باشد. ای‌کاش می‌شد این‌بار پیش از آن‌که سریال را از اول ‌ببینم، بروم استرالیا، بلیتی بخرم و روی یکی از آن صندلی‌ها جایی برای خودم پیدا کنم و شش سال تمام درد و رنج را تحمل کنم، دشوارتر حتا، فقط به عشق آن اشک‌های پایانی... به عشق ِ دیدن ِ یک تابوت ِ گم‌شده‌ی بازگشته‌ی خالی...
کیست که دست ِ کم یک‌بار آرزو نکرده باشد کاش این تابوتی را که با بهت و ناباوری درش را می‌گشاید خالی باشد؟ کیست که در آن لحظه‌های تب‌دار آرزو نکرده ای‌کاش همه چیز جور دیگری باشد؟ من می‌گویم شش سال تمام (و برای من پنج سال از وقتی که شروع به دیدن لاست کردم) انتظار و تشریک دردهای گمشدگان می‌ارزید به لمس و حس ِ تجربه‌ای که جک شپرد در پایان داستان از سر گذرانید. من می‌گویم ارزش‌اش را داشت. شش سال که چیزی نیست، تو بگو شصت سال!

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۴ :: Link :: Comments (8)

پنجشنبه، 6 خردادماه 1389

وقتی از عشق حرف می‌زنیم-14


.
.
.
.
عشق یعنی پیش از آن‌که بگویی "دوستت دارم" بپرسی" با من ازدواج می‌کنی؟"
.
.
.
.
.
.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۴۶ :: Link :: Comments (7)
invisible