شنبه، 15 تیرماه 1387

بازگشت امپراتور


18_8702141138_L600.jpg

خداوند عشق اش را به برخی از آدم ها با وضوح و صراحت بیش تری نشان می دهد و افشین قطبی یکی از آن هاست. یکی از آن ها که به قول علی کریمی "خدا بغل شان کرده است". امپراتور چند هفته پیش باید با تلخی ی تمام پرسپولیس را ترک می کرد و حسرت نبودن اش را بر دلمان می گذشت تا امروز به مدت دو سال دیگر با شرایطی بهتر و امن تر به سر کار خود بازگردد. از دست دادن همیشه هم بد نیست، گاهی می تواند زمینه ی رشد آدم را فراهم کند، فقط کافی ست جرأت "نه" گفتن داشته باشی. آدم های ترسو هستند که دو دستی به چیزهائی که دارند می چسبند و بی توجه به هدفی که در نظر دارند به هر راه و بی راهه ای که سرراه شان قرار می گیرد پا می گذارند چون می ترسند چیزی در آن مسیر باشد که از دستش بدهند. آدم های عاقل اما به جذابیت های بی راهه ها توجهی نمی کنند و "نه" می گویند و رنج سفری دراز را برخود هموار می کنند تا در عوض به هدفی که از ابتدا داشته اند برسند، آن جاست که آرامش و لذت تداوم بیش تری دارد. خداوند آدم هائی را که به خودشان و راه شان وفادارند دوست دارد و امپراتور قصه ی ما یکی از آن هاست.
او چند هفته ی پیش احساسات را کنار گذاشت و به دنبال هدف بزرگ تری که داشت از پرسپولیس جدا شد چون می دانست امکانات آن روز این باشگاه اجازه ی بلند پروازی را به او نمی دهد. با رفتن او شیرازه ی مدیریتی که زیر سایه ی محبوبیت قطبی مشروعیت یافته بود از هم پاشید و امروز امپراتور در حالی به تیم محبوبش باز می گردد که مخالفان داخلی اش کنار رفته اند و اختیارات بیش تری هم از سوی هیأت مدیره به او تفویذ شده است. این هم یکی دیگر از درس های بزرگ افشین قطبی ست به فوتبال ما.
روزهای هیجان انگیز و جذاب بیش تری با او خواهیم داشت، این بار اما در آسیا.
خوش آمدی امپراتور سرخ!!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۵ :: Link :: Comments (0)

پنجشنبه، 13 تیرماه 1387

شب های زغال اخته ای ی من

تو که این همه کیک خانگی ی دیروزیت خوش مزه بود، تو که عاشق آشپزی هستی فقط به خاطر مزه ی عشق، کیکBlueberry هم بلدی برایم درست کنی؟ گمان می کنم مزه اش عیش هر ناکوکی را کوک کند.

blueberry-cake-wordpress.jpg

پی نوشت: My Blueberry Nights شاهکار غریب وونگ کار وای یک عاشقانه ی زیباست درباره ی طعمی ابدی که تنها یک آدم است که ممکن است عاشق آن باشد در میان سایر کیک ها با مزه های جذاب تر، فقط کافی ست منتظر آن یک نفر باشید. فیلم داستان دختری ست (نورا جونز) که دوست پسرش به او خیانت کرده و رهایش کرده است و دختر ماه ها منتظر بازگشت معشوق خود می ماند اما طبعاً او برنمی گردد. دختر با صاحب یک اغذیه فروشی (جود لاو) آشنا می شود که به او می گوید باید در انتظار کسی بماند که متعلق به اوست. پسر مثالی می زند، می گوید پای سیب خیلی طرفدار دارد و معمولاً آخر شب هیچی از پای سیب هایم توی یخچال نمی ماند، اما پای زغال اخته طرفدار زیادی ندارد گرچه من عاشق اش هستم، چون مزه ای منحصر به فرد و متفاوت است و به مذاق من بسیار خوش می آید. نورا جونز مدتی بعد برای فراموش کردن همه چیز به سفر می رود، اتفاق های زیادی را از سر می گذراند و آدم های تازه ای را می بیند تا این که یک روز می بیند وقت بازگشتن است. او عاشق پسر شده است، بلوبری ی خودش را پیدا کرده است...
من دیوانه ی این فیلم هستم، و این روزها عجیب در حسرت گاز زدن تکه ای از بلوبری...

پی نوشت دوم: ممنون امید به خاطر این فیلم. به خاطر آن روز زیبای بهاری در باغ فردوس. همان شب با بچه ها رفتیم فیلم را روی پرده دیدیم. گفتم که به ت. و این را نگفتم که در صحنه ی ورود ناتالی پورتمن، ایرج از روی صندلی سقوط کرد و در سرتاسر فیلم، هرجا نورا جونز با آن صدای زیبای جادوئی اش می خواند من چه قدر گریه کردم. آن روزها من آدمی بودم که باید کلیدهایم را پس می دادم. می فهمی که؟ و من عاشق صحنه های مربوط به آن پلیس هستم و رابطه ی دیوانه وارش با زن اش. من عاشق تصویر و صدای این فیلم هستم و دلم می خواهد هزار بار دیگر آن را ببینم. (سلام سوفیا)
قول داده بودم که زودتر از این ها درباره اش بنویسم اما نمی شد. نمی توانستم. دستم به نوشتن نمی رفت. حیف بود. حیف می شد. گذاشته بودم نوشتن اش را برای روزهای پیری و کوری. برای روزهایی که - به قول امیر قادری- با نوه هایم نشسته ایم کنار شومینه و من دارم برای شان داستان آشنائی ام را با مادربزرگ شان تعریف می کنم. حالا هم البته هنوز چیزی درباره ی حس غریبی که این فیلم به من داده نمی نویسم، فقط خواستم گاز کوچکی زده باشم به ش. تجربه ثابت کرده تا یک کیک بلوبری را کامل نخورده ای از آن برای هیچ کس هیچ چیز نگو، به هزار و یک دلیل.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۹ :: Link :: Comments (7)

یکشنبه، 9 تیرماه 1387

dice12.jpg

تاس ها البته به اراده ی من نبود که می نشست؛ داستان از قرار ِ رسیدن ِ عاشقی بود بی قرار به وصال، گشودن آغوشی بود به روی یار که به حمدالله و المنه بخت هیچ در این کار فروگذار نکرد و شد آن چه دعای نیمه شبان بود در نیمی از سال.
بوس و کنار را اگر مشروط ِ تاس ِ خوب نِشستن ندانی باز، مِن بعد این عاشق کامیاب سگ ِ کی باشد پیش شما نَرد ِ عشق ببازد یا دستی به تاس بَرَد حتا.
حالیا آفتاب به گُرده ی دیوار خزیده ست و هنگام رسیدن شماست، تا بوسیدن روی تان دست بوسیم.

از داستان بلند اشعیای کافر

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۴ :: Link :: Comments (5)

جمعه، 7 تیرماه 1387

یک روز سی ساله که می شوی می بینی اصلاً تا حالا عاشق نبوده ای.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۱۴ :: Link :: Comments (14)

دوشنبه، 3 تیرماه 1387

عیشم مدام است، از لعل دلخواه
کارم به کام است، الحمدلله
دی شب به رویش خوش بود وقتم
ای وصل جانان صد لوحش الله
ای بخت سرکش، تنگش به بر کش
گه جام زر کش، گه لعل دلخواه
جانا چه گویم شرح فراقت؟
چشمی و صد نم، جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدست
از قامتت سرو، از عارضت ماه
ما را به مستی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد، استغفرالله
ذوق لبت بُرد از یاد حافظ
درس شبانه، ورد سحرگاه


گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، الحکم لله
آیین تقوا من نیز دانم
لیکن چه چاره با بخت گمراه؟
من رند و عاشق، وانگاه توبه
استغفرالله. استغفرالله
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده، یا قصه کوتاه
عکسی ز مهرت برما نیفتاد
آیینه رویا! آه از دلت آه!
الصبر مرّو العمر فانن
یا لیت شعری حتّام القاه
حافظ چه نالی؟ گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی گاه

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۳۳ :: Link :: Comments (12)

شنبه، 1 تیرماه 1387


هنوز هم گاهی پشت در دخترکی ایستاده است با سینی ی حلوای نذری در دست. بدی اش این است که این سوی در، من دیگر آن پسرک پانزده ساله نیستم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۵۴ :: Link :: Comments (12)

پنجشنبه، 30 خردادماه 1387

بعضی چیزها بعضی وقت ها هیچ تعجب ندارد. مثلاً این که کسی ساعت سه ی صبح سرزده به عیادت بیاید، برایم عجیب نیست؛ حیرت من از این است که آن وقت شب آن دسته گل زیبا را از کجا خریده بود؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۲۴ :: Link :: Comments (12)

دوشنبه، 27 خردادماه 1387

از روی تخت بلند شدم. سرم کمی گیج می رفت. به ساعت بالای دیوار نگاه کردم. ده و یازده دقیقه بود. پرستار گفت اگر سرت گیج می رود کمی لب تخت بنشین. گفتم خوبم. بلند شدم. درست روبه روم زن جوان زیبائی روی یک صندلی میان تاریک روشن اتاق عمل نشسته بود. لباس بیمارها تن اش بود اما شبیه فرشته ها بود. چشم هایش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود. آرام از کنارش عبور کردم. انگار چشم هایم را به صورتش دوخته بودند، نمی توانستم چشم از او بردارم. فرشته آرام چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد.
دکترعینک تیره ای به م داد، گفت سعی کن چشم هایت را زیاد باز نکنی. و من خوشحال بودم که فرشته ی نشسته روی صندلی ی تاریک اولین کسی ست که با چشم های تازه ام می بینم.

پی نوشت: این هم یک خبر جدید که قرار بود حالا حالاها منتشر نشود اما شد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۲۹ :: Link :: Comments (18)
invisible