دوشنبه، 25 اردیبهشتماه 1391

اگر ارل چهارم هم در شب‌های ورق بازی‌ ساندویچ را "کشف" نمی‌کرد، من خودم کشف‌اش کرده بودم هفت‌هشت‌ده‌دوازده‌سال پیش در یکی از آن دوره‌های ابدی پوکر. منتها به جای گوشت همان ژامبون تنوری خودمان را می‌پیچیدم دور کوکتل پنیری ناگت مرغی چیزی و می‌گذاشتم‌شان لای نان. خیارشور و گوجه‌فرنگی هم که اصولاً جداباید باشد، با یک پر کاهو و ترشی‌فلفل حتماً. همه‌ی این‌ها به کنار، جلو روم هم سکه‌های پنج و ده و بیست تومانی را کُپه می‌کردم به جای ژتون مثلاً – آن روزها هنوز ژتون نداشتیم هیچ کدام و من یک گونی سکه جمع کرده بود به عنوان کاسه‌کوزه‌ دار- و "سام وا" دوبل اعلام می‌کردم کلاً. اسمش را هم حالا که در شهر ساندویچ کشف نشده بود می‌گذاشتم گاندی 21.


getty.webp

پ.ن. اول: دویست‌وپنجاه سالگی ساندویچ مبارک.
پ.ن. دوم: فقط اگر دستم به مخترعان نوشابه می‌رسید هرچی از دهنم درمی‌آمد بارشان می‌کردم. مزخرف‌تر از این اختراع دیده‌اید در دنیا؟
پ.ن. سوم: معلوم است خیلی گشنه‌ام؟ ناهار لوبیاپلو داریم اما هنوز حاضر نیست!
پ.ن. چهارم: صدای قاشق‌چنگال از آشپزخانه می‌آید!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۰۲ :: Link :: Comments (1)

جمعه، 15 اردیبهشتماه 1391


narges_mohammadi-608x856.jpg

آزادش کنید

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۰:۳۱ :: Link :: Comments (0)

پنجشنبه، 14 اردیبهشتماه 1391

بازمانده‌ی روز


برای عده‌ی زیادی از مردم بهترین قسمت روز شب است – قسمتی که در تمام روز منتظرش هستند... چون اگر غیر از این بود این مردم چرا باید یکهو فریاد بکشند، فقط برای این‌که چراغ‌های سکوی ساحلی روشن شده است؟ به مردمی که پشت سرم دارند می‌خندند و با هم حرف می‌زنند نگاه می‌کنم. از حرف‌های‌شان پیداست همین‌جا با هم آشنا شده‌اند. همه لحظه‌ای مکث کردند‌ که چراغ‌ها روشن شوند، و بعد هم گفت‌وگوی‌شان را ادامه دادند. ممکن است این آدم‌های به خصوص را انتظار شبی که در پیش است با هم متحد کرده باشد.
بازمانده‌ی روز. کازوئو ایشی‌گورو. ترجمه‌ی نجف دریابندری. نشر کارنامه 1385
{با اندکی تلخیص}

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۰۴ :: Link :: Comments (0)

چهارشنبه، 6 اردیبهشتماه 1391

تسبیح و فراموشی


برای مرگ بهاری بی بی و هدیه

شما خوشبخت ترین آدم دنیایی توران خانم. این اواخر داشتم سریال ماوراءالطبیعه را می دیدم که در آن دین و سام بارها و بارها معامله ای می کردند با فرشتگان و بخشی از عمر و جسم و جان شان را می دادند تا عزیزشان را بازگردانند از عالم مردگان. و دین یک روز چشم باز می کرد و می دید در دنیایی زندگی می کند که مادرش هنوز زنده است. تا او را ببیند و در آغوشش بگیرد غرق شده بودم در اشک. با همان آرزوی مشترک آدم ها وقت ِ تماشای فیلم: کاش زندگی شبیه سینما بود. کاش می شد ناممکن را ممکن کرد ولو به هزینه و تلاشی سخت. و غوطه خوردم در جهان تصویرها و آرزوها و واژه ها. چه قدر از عمرم را می دادم به سودای عمر دوباره بخشیدن به عزیزان از دست رفته؟ یک سال؟ پنج سال؟ ده سال؟... بیش از این ها. بسیار بیش تر از این ها.
هدیه... خواهرم، خواهر دوستم، بیست و پنج شش ساله یک روز بهاری قلبش برای همیشه از حرکت ایستاد. امیرمسعود منگ و گیج و مبهوت پای تلفن می گوید "مادرم دارد می میرد. به خدا می میرد حالا." فری جان مادر هدیه و امیر می نالد "ده ساعت است جنازه ی بچه ام جلوی چشمم توی آمبولانس است و نمی رسیم... چرا نمی رسیم؟" و من آمبولانسی را می بینم میان راه پرپیچ و خم شمال که به کندی پیش می رود. آن کُندی و حرکت آهسته ای که برای خیلی ها فرصت است. شاید معجزه ای، سوءتفاهمی، خطایی، خدایی، فرشته ای... مثل یکی از همان فیلم ها. شاید اشتباهی شده باشد. شاید دوباره قلب کوچک مهربانش به تپش بیفتد. شاید دوباره چشم باز کند. شاید چشم هایش دوباره بخندد. این جا اما این توقف و سکون و کُندی عذاب است. درد است. در بلاتکلیفی مطلق. وقتی دستت به هیچ چیز نمی رسد. وقتی تنها آرزویت این است که بیدار شوی از خواب و ببینی این ها همه کابوس است. نه زلزله نه سیل نه آتشفشان و نه هیچ عذاب دیگر دردناک تر از سفری نیست که می دانی انتهایش واقعیت تلخ و تاریک و ابدی ایستاده است با چهره ای که هرگز از خاطرت نخواهد رفت. به یاد می آورم آن سپیده دم پائیزی را که ناباور و مبهوت جاده را به سوی اصفهان می رفتیم. جاده ی همیشگی و ابدی که ابدی تر و همیشگی تر از همیشه بود و خیال به انتها رسیدن نداشت. دلت می خواهد سرت را بکوبی به پنجرۀ ماشین و تمام این خیالات و فکرها و ناباوری ها از سرت بیرون بریزد و بپاشد روی شیشه. چه گونه می شود کسی را تسلا داد؟ یادم رفته یا پیش از این ها فکر می کردم تسلیت گفتن شدنی ست؟ می گویم " دعا بخوانید فری جان. دعا بخوانید برایش که آرام بگیرد. که آرام بگیرید. که بخوابید و چشم باز کنید ببیند تمام شده این راه" مثل بچه هاست گریه اش" یادم رفته. هیچ چیز یادم نیست. چه طور باید دعا کرد؟ چه طور باید گریه کرد؟ تو بلدی؟ تو دعا بخوان برایش. تو گریه کن به جای من."
هفته های آخر سال وقتی که زنگ زدی و همه را خبر کردی توران خانم که انگار وقتش است، هیچ می دانستی با این همه مسافر ِ راه ِ دور، بی بی ی جان با همۀ فراموشی و بیماری آن قدر تاب بیاورد مرگ را که بچه هایش هیچ کدام به سختی نیفتند از شکنجه در جاده های بی پایان، با خبر مرگی که مثل کرم می لولد در ذهن و قلب و جان آدم؟ مهرداد می گوید مامان مردن اش هم از روی حساب بود. بعد از این همه سال بیماری، وقتی را برای رفتن انتخاب کرد که همه دور هم باشند. یاد فیلم مادر می افتد آدم. بی بی با آیین و آدابی تمام نزدیک سفرۀ هفت سین دراز کشیده است توی تختش. عیدت مبارک بی بی جان. تماشا کن خوب گرچه یادت نمی ماند، این همه آدم خوشبخت را که ته دل می دانند این آخرین عیدی ست که در کنارشان هستی. می دانند و لابد درد دل ها دارند هرکدام با تو با چشم های شان. روحت شاد بی بی که فرصت این وداع آخر را نگرفتی از هیچ کدام. مادر ِ ایرانی تو خوب سنت ها را می دانی. بی خداحافظی رفتن دور از انصاف است مگر این که مثل هدیه دلت به درد آمده باشد، تن قفسی شده باشد برای روح بی قرارت یا همۀ آن خوشی ها و جوانی ها و خنده ها و زندگی ها و زنانگی ها چنان سرکوب شده باشد در جان ات که با اولین روزن چنان مشتاقانه پر بکشد روحت که هیچ در بند ِ درود و بدرود نباشد.
فری جان می گوید "گریه کنید بچه ها. خجالت نکشید از من. گریه کنید. نگه ندارید غم ها را توی سینه که مثل دختر من قلب تان چنان به درد بیاید که بایستد و سکته کنید بمیرید." راست می گوید زنی که به عینه یک شبه بیست سال پیر شده است. این همه مرگ ارزان این سال ها از کجا آمده اند دور و برمان؟ باز فکر می کنم کاش می شد معامله ای کرد. جنگی راه انداخت. مقاومتی کرد و فرشتۀ مرگ را چند سالی دور کرد. و یاد شما می افتم توران خانم! ده سال که سهل است می دانم همۀ زندگی ات را می دادی برای زنده نگه داشتن اش. جایی رسیدی، درست در لحظه ای رسیدی که هیولای فراموشی هنوز اهل معامله بود. تردید اگر می کردی فراموشی تو و بی بی و همه را با هم می بلعید و تمام شده بود همه چیز خیلی پیش از این ها. شما اما درست شبیه به یکی از همان قهرمان های فیلم ها – یکی از همان فیلم هایی شاید که در همه ی این سال ها وقت هایی که مادر به خواب می رفت تماشا می کردی- از پس پرده بیرون آمدی. در چهارراهی تاریک که سه سویش مرگ و فراموشی بود و یک سو خانه ی امن مادری- ده سال از عمرت را معامله کردی. بی بی را روی چشم هایت گذاشتی و مثل کودکی مراقبش بودی. با دشواری و سختی و درد خوشبختی را در آغوش کشیدی. موهای سپیدش را. تن ِ نحیف و حافظه ی روبه زوالش را. به امید همان لبخندهای قدیمی که کم بود اما بس بود در جدال با فراموشی. شما که خوشبخت ترین آدم دنیایی، حتا فراموشی را فراموش نکردی.

deb11b15b671eadaf70891544294f0bd__DSC00823_F__d.jpg

هدیه اما از سرزمینی دیگر بود. از نسلی دیگر. مثل آسمان بهار یک دم باران بود و یک لحظه آفتاب. با سلام و بدرود بیگانه بود. دلش که می گرفت صبوری نسل بی بی را نداشت. با این وجود اگر فقط حرف فراموشی بود شاید... شاید می شد کسی برسد از راه با دست های معجزه گر و زمان بگیرد برایش. برای خودش، مادرش، پدرش، برادرش و ما همه. این جا اما روی خاک تازه اش با این همه گل و گلاب نه اثری از فراموشی ست نه ردی از بال های فرشته ای که اهل معامله باشد. او از فراموشی نمرد. از سختی و فشار و درد و و بی هوایی و غصه مرد. فرشتۀ مرگ برای او به راستی فرشته بود. نجاتش داد از این دنیای تنگ ِ سخت ِ ناگزیر که در آن گرفتار آمده بود. بعضی از قصه ها قهرمان ندارد، قهرمان شان مرگ است. بعضی از فرشته ها اهل معامله نیستند، قصدشان کشتن نیست، رهایی بخشیدن است.
و حالا دوباره وقت تسلیت گفتن است. این سخت ترین کار دنیاست وقتی بدانی هیچ کلامی تسلا بخش نیست. این زخم ها هرگز التیام نخواهد یافت. مادام که زنده باشی سوزش و خون ِ تازۀ این زخم ها همراهت است. فرقی هم نمی کند عزادار بی بی باشی که ایرانی دوستش داشت یا هدیه ای که یکی از میلیون ها دختر ایرانی بود با ویژگی های خودش. با پیانویش، با صورت بانمک و خندۀ بامزه اش، با تلخی سکوتش و تلخی مرگش. زخم مرگ هرگز التیام نمی یابد و این را که بدانی سخت است چه طور می شود کسی را تسلیت گفت؟ برای کیومرث این شعر زیبای شاملو را فرستادم: " کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت/ تا به جان اش می خواندی:/ نام کوچکی/ تا به مِهر آوازش می دادی،/ همچون مرگ/ که نام کوچک زندگی ست."
و حالا وقت دعا کردن است به جای همۀ آن هایی که همه چیز فراموش شان شده. به جای همۀ آن هایی که آسمان شان بی فرشته است. به جای همۀ آن هایی که خسته شده اند از دعاهای بی جواب. نوروز هنوز به نیمه نرسیده و بی بی و هدیه برای همیشه رفته اند. تسبیحی دارم که بسیار اهل ذکر و زیارت و خلوت است. اما ماه هاست گم شده. به خودم می گویم کاش تسبیحم بود، او بهتر بلد است دعا خواندن را. و ساعتی بعد تسبیح کوچک چوبی از لابه لای لباس های عید روی زمین می افتد. بی گمان کار یکی از همان فرشته های نایاب است. شک ندارم.

منتشر شده در ماهنامه ی سینمایی فیلم
شماره ی 441- اردی بهشت 1391

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۴۶ :: Link :: Comments (1)

یکشنبه، 6 فروردینماه 1391

بانگ دل

bibi1.jpg

بی بی اصطلاحی داشت که کیومرث هم می گفت و مهرداد هم می گفت و به من هم سرایت کرده بود و در گفت و گوهای مان زیاد از آن استفاده می کردیم.
از روز دوم فروردین موبایلم را خاموش کرده بودم و سخت بود پیدا کردنم. مهرداد می گفت روشن کن گوشی را کارت داریم و من این چند روز مدام آن اصطلاح بی بی را استفاده می کردم. می گفتم: "بانگ دل ندارم" که اصفهانی اش می شود: "بُنگی دل ندارم" و معنایش این است که دل و دماغ و حوصله ندارم. واقعاً هم ندارم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۳۳ :: Link :: Comments (2)

شنبه، 13 اسفندماه 1390


نه عادلانه نه زیبا بود
جهان
پیش از آن که ما به صحنه برآییم.
به عدل ِ دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد.

شاملو

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۳۱ :: Link :: Comments (2)

جمعه، 2 دیماه 1390

نیمه‌شب در پاریس


« اگه بخوام چیز با ارزشی بنویسم باید از شر ِ توهماتم خلاص بشم. و توهم "خوشحال بودن در زمان گذشته" یکی از همیناست»
گیل (اووِن ویلسون) خطاب به ادریانا (ماریون کوتیلارد) در شاهکار کوچک و تازه‌ی وودی آلن کبیر. گیرم اغلب نویسنده‌ها درست با خلاف این تئوری است که اشتیاق نوشتن پیدا می‌کنند اما این جمله آن‌قدر درست سر جایش قرار گرفته که پاهای استدلالی آدم را اندکی سست می‌کند.

Midnight_in_Paris.jpg

فیلم زیبا و به نحو شگفت‌انگیزی پر از ظرافت است. برخلاف یکی دوفیلم ناامیدکننده‌ی قبلی استاد. تماشایش را از دست ندهید گرچه بعضی‌ها – مثل هوشنگ خان گلمکانی خودمان- هیچ از فیلم خوش‌شان نیامده است.
و دست آخر این‌که فیلم یک ماریون کوتیلارد دارد که به نظر می‌رسد بهترین همسفر می‌تواند باشد برای سفر به گذشته، قرن هجدهم که سهل است، تو بگو عصر غارنشینی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۸ :: Link :: Comments (5)

چهارشنبه، 16 آذرماه 1390

قصه‌ی اون غریبه رو شنیدی که یه شب با مردی برخورد می‌کنه که گوشه‌ای نشسته بوده و توی عالم خودش بوده؟ ازش می‌پرسه تو می‌دونی چه‌طور باید برم مرکز شهر؟ طرف می‌گه نه! غریبه دوباره می‌پرسه می‌دونی چه‌طور می‌شه رفت به ایستگاه قطار؟ مرد باز می‌گه نه! غریبه این‌دفعه می‌پرسه می‌دونی از کدوم مسیر می‌شه از شهر خارج شد؟ و طرف همچنان می‌گه نه!
غریبه نگاهی به مرد می‌کنه و می‌گه پس تو هم همون‌قدر از این شهر می‌دونی که من. مرد همون‌طور که تو حال و هوای خودش بوده می‌گه: آره. ولی فرق من و تو اینه که من گم نشدم!

این تقریباً همان داستانی‌ست که کلارک گیبل برای مریلین مونرو تعریف می‌کند در فیلم ناجورها ساخته‌ی تماشایی‌ی جان هیوستن با فیلم‌نامه‌ی درخشان آرتور میلر، وقتی زن زیبای موطلایی از او می‌پرسد تو خونه نداری؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۴۹ :: Link :: Comments (0)
invisible